|
|
|
مگذار كه ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد...این حقیقت است که از دل برود هرآنکه از دیده برفت...
|
بد روزاييه... صداقتتو، مدال افتخار براي خودشون مي دونن و به ديوار مي زننش و ازت خاطره مي سازند. قوانين آدمها خيلي شخصي و ظالمانه شده...
وقتی که به دنیا اومدم پسر عموی مامانم منو برای پسرش خواستگاری کرد و دائم میرفت و میومد و میگفت که سایه زن علی باید بشه...از بچگی یادمه همیشه و هرجا که منو میدید میگفت:چطوری عروس خوشگلم؟؟!!...منم اون موقع ها بچه بودم و حالیم نبود که چی به چیه...کم کم بزگتر که شدم تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره و هر وقت که پسر عموی مامانم منو عروسمخطاب میکرد کلی شاکی میشدم...پسرش پسر بدی نبود...خیلی هم شوخ و بامزه بود...کارگردانی میخوند و الانم احتمالا یه کارگردان حرفه ای شده...هم سن برادرم بود...اون موقع ها خیلی واسشون کلاس میزاشتم اصلا محلشون نمیدادم...یادمه یه سری اومدن آبعلی ویلای ما و منم فرداش مسابقه داشتم...چقدر گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت...اون موقع ها حس میکردم علی یه غم بزرگی تو دلش داره که پنهونه!!!همیشه یه جوری بود!!!موهای شقیقه اش ریخته بود ولی آخه سنی نداشت !!!توی سالن پینگ پونگ یادمه همه اش آهنگای غمگین رو زیر لبش زمزمه میکرد:اونی که پشت شیشه ...شبا سر میزاره..میدونه پنجره بین ما دیواره...از پشت شیشه ها..با رنج بیزبونی ...میخونه با اشاره حدیث مهربونی...یادش بخیر!!!چقدر زود گذشت...چقدر خام بودم!!!.....مامان و بابای علی هفت سالیه که از هم جداشدن و علی با مادرش زندگی میکنه...سه سال پیش توی فیلم یکی از فامیلا دیدمش!!!موهاش خیلی کمتر شده بود!!!چهره اش جا افتاده تر و اندامشم لاغرتر شده بود!!!!الان هشت سالی میشه که ندیدمش!!! براش آرزوی خوشبختی میکنم....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:0 توسط سایه |
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي... تو بمان با دگران واي به حال دگران!
چرا باید هرکاری میکنم ازت اجازه بگیرم؟؟چرا هر وقت یه جاای میرم باید اس ام اس کنم که :""من رسیدم""؟؟!!!چرا تو باید از همه چیه من باخبر باشی؟؟ جواب همه این سوالامو با میگی:""عزیزم من نگرانت میشم""اون نگرانی بخور تو فرق سر من ... آقا از صب معلوم نیست چیکار کرده و با کی رفته و اومده تازه ساعت ۱۰ شب اونم وقتی که من بهش اس ام اس زدم و پرسیدم:""در چه حالی؟؟""جواب داده:تازه کارام تموم شده ""با ""ب"" هستم...و بعدش زندگیده میگه:داریم با ""ب"" میریم خونشون و امشب میخوایم بریم کردستان""!!!!!میگم:""امشب؟؟؟!!!پس چرا زودتر بهم نگفتی؟؟میگه:""خوب یه عالمه کار داشتم از صب نشد بهت بگم ..بعدشم همین یه ساعت پیش قطعی شدکه بریم...الانم نمیتونم درست صحبت کنم بعدا میزنگم توضیح میدم بهت... من یه کم ناراحت و عصبی شده بودم و گفتم:""پس چرا الان میگی؟؟!!نمیتونستی همون دیقه که تصمیمتون و گرفتین به منم خبر بدی؟؟یعنی تا من بهت زنگ نمیزدم تو نمیخواستی زنگ برنی دیگه؟؟!!!""با تندی میگه:""یعنی چی؟؟چرا اینجوری حرف میزنی؟؟من واسه تفریح که نمیرم واسه کارمه که میریم...بعدشم فردا بعد ازظهر راه میوفتیم میایم دیگه...بعدا بهت زنگ میزنم الان نمیتونم حرف بزنم...چند دیقه بعد تماس گرفت و گفت:""تو چرا اینجوری میکنی؟؟عوض اینکه منو تشویق کنی بهم روحیه بدی داری عصبیم میکنی؟؟!!عجب آدمی هستیا...نمیتونی بفهمی کارای منو بعدشم هی میشینی واسه خودت پیش داوری میکنی؟؟!!""من با تندی بیشتر و این دفعه عصبی تر گفتم:""آره دیگه من نمفهمم دیگه...باشه برو به کارات برس..من مزاحمت نمیشم...هر کاری دلت میخواد بکن دیگه...مث مجردا رفتار میکنی انگار نه انگار که من زنتم میذاشتی وقتی رسیدید کردستان بهم میگفتی که رفتین اونجا...""سایه بون با عصبانیت میگه:""نه خیر تو اصلا نمیفهمی من چی میگم من الان زنگ میزنم به بابا باهاش صحبت میکنم تو نمفهمی من چی میگم""من :نخیر نمیخواد زنگ بزنی به بابام...خوابه...بیدارش نکن...نه من باید با بابات صحبت کنم اینجوری نمیشه...و منن اعصابم کشش نداشت بیشتر از این و گوشی رو قطع کردم و سایلنت کردم و با هرس نشستم جلو تلویزون...مامان که شاهد ماجرا بود سریع پرید تو اتاق و گوشی بابا رو آورد تو هال...ول یدیر جنبیده بود...سایه بون زنگیده بود به گوشی بابا و چون آنتن نمیداده قطع شده بوده و بابا هم از خواب پرید و اومد نشست تو هال...خیلی از این کار سایه بون بدم میاد هروقت هرچی بینمون پیش میاد سریع به بابام زنگ میزنه واونم ناراحت میکنه...آخه عوضی من به کی بگم که بابای من مریضه..ناراحتی قلبی داره...شبا که میخوابه نباید از خواب بپره...میفهمی اینارو؟؟!!!آخه چقدر میخوای کله شق بازی در بیار ی بسه دیگه... بابا کم و بیش یه چیزایی دستگیرش شد البته با راهنماییهای سریع برادر گرام بنده((این بشر نمیتونه چتاک دهنشو ببنده و لال بشینه و هیچی نگه))...بابا گفت:میخواد بره کردستان؟...خوب بره..چه اشکالی داره؟؟...چرا دعوا میکنید آخه واسه کاره دیگه میره و زودم برمیگرده دیگه...ولش کن کاریش نداشته باش...""...*ع*برادرم گفت:نه بابا واسه کارش نرفته...دوستش میخواد بره کردستان کار داره سایه بونم میخواد باهاش بره که تنها نباشه... حالا این وسط "ع" داشت دامن میزد به دعواهاااا...من که خودمم مطمئنم واسه کارش رفته...ولی از این ناراحتم که چرا به من قبلش نگفت...اصلا اینجور موقع ها باهام مشورت نمیکنه...من از این ناراحتم... انقدر شاکی و عصبی شده بودم از دستش که مثل همیشه دل پیچه گرفتم و دو ساعت تو دستشویی گیر کرده بودم!!! الانم همه خوابیدن ومن مث خل و چلا این وقت شب نشستم دارم می تایپم...اه... این روزا انقدر خسته ام و احساس کسالت میکنم که حد نداره...اصلا حوصله هیچی رو ندارم...به زور میرم اداره...اصلا گیجم..نمیدونم؟؟!!!ای خدا...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:28 توسط سایه |
تا که بوديم نبوديم کسي... کشت ما را غم بي همنفسي... حال برفتيم و همه يار شدند... خفته ايم و همه بيدار شدند... قدر آئينه بدانيد چه هست... نه در آن وقت که افتاد و شکست...
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:9 توسط سایه |
تو يه جگرکي خوندم:تا تواني در جهان يکرنگ باش ... قالي از صدرنگي زير پا افتاده است.تا تواني رفع غم از خاطرغمناک کن ... در جهان گرياندن آسان است ،اشكي پاك كن......... به جهاني ندهم عالم درويشي را که جهان غمکده اي در نظر درويش است .
گیلاس جان کجاییی ننه بیا به تفات نیاز دارم !!! اینجا چقده آروم و ساکته؟!!!جز یکی دونفر کس دیگه ای اینجا سر نمیزنه و خبری ازم نمیگیره؟!!به خیلیا آرس اینجا رو دئادم ولی نمیان ؟!!!
اینجا رو خیل یدوست دارم چون خود خودمم!!!همون خود واقعه ایم!!!هرچی بخوام میگم و ترسی از کسی ندارم که بیاد اینجا رو بخونه و کلی جر و بحث را بندازه که چراااااااا اینا رو اینجا مینویسی و از این حرفا!!!
این روزا بدجور هوس سفر کردم!!!ولی از شانس خوشگلم همش برف و یخ بندون و پشتشم تعطیلیه...البته اینم تعطیلیا که خیلی به نفع من بود و کلی هم شرمنده خدا شدم که لااقل این تعطیلیا تو خونه موندم و استراحت کردم!!!
روزگارم آرومه!!!دارم آرامش رو لمس میکنم و این خیلی رضایت بخشه برام.خیلی وقت بود آرامش رو تو وجودم حس نکرده بودم!!!خدایا ممنونم ازت...
و ممنونم از سایه بون که خیلی داره سعی میکنه آروم باشه و منم آروم کنه...دارم کم کم بهش وابسته میشم!!!واین خیلی برام تعجب آوره!!!البته گفتم کم کم...!!!
امسال محرم انگاری خیلی زود اومد!!!گرچه این هوای سرد و یخ بندونی که شده یه کم از حال و هوای قشنگ و البته غمناکش کم کرده ولی من بازم مثل قدیما همون حس و حال همیشگی هرسال محرما رو دارم!!!
فعلا بدرود...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:39 توسط سایه |
بچه ها شوخی شوخی به گنجشكها سنگ ميزنند و آنها جدی جدی ميميرند ...آدمها شوخی شوخی زخم ميزنند و قلبها جدی جدی ميشکنند...
اینجا خیلی سرده...همه از سرما مینالن...منم از صب که بیدار شدم همینجور فش و لعنت میفرستم به این د و ل ت و برو بچش!!!آخه لندهورا چی میشد امروزم تعطیل میکردید که منه بدبخت فلک زده شش صب پانشم بیام این خراب شده؟؟!!!همه دارن از سرمای اتاقاشونو و آب سرد که چه عرض کنم آب یخ دستشوییها مینالن!!! اینجا هیشکی دوست نداره بره دسشویی...چون دسشوییا آبش یخه و خوب مسلمه که دسشویی رفتن تو اداره ما مساویه با قندیل زدن یه جای ما!!!! این رییس منم هر وقت منو میبینه شروع میکنه به غرغر کردن !!!و هی میگه:خانم "آ"این چه وضعیه آخه اینجا رو هیچ حساب مهندسی نساختن!!!هر چقدر ما بهشون مقالات ایمنی دادیم و صد بار گفتیم این تاسیساتی که به کار میبرید به درد نمیخوره و این صحبتا ...ولی هیچ کدوم از این آقایون....گوش نکردن و به نفع خودشون کار کردن...مثلا" اینجا بزرگترین مرکز تحقیقاتی خاورمیانه اعلام شده ولی اصلا" از تجهیزات مدرن استفاده نمیکنن!!!من:بله اینا وقتی میدونستن که تاسیساتش اینجا هنوز کامل نشده نباید مارو میفرستادن همه مریض شدن از صب که اومدم این خراب شده!!!دارم سگ لرزه میزنم تا همین الان!!!هیچ کاریم نکردم و فقط چسبیدم به این بخاری کوچولوهه!!!اینم دیگه جوابمو نمیده ننه... راستی مناعت طب یعنی چی؟؟!!! برای یکی از همکارام خواستگار اومده!!!این دختر از اون دسته دخترایی که ندیده عاشق میشه دارم دیوونه میشم دیگه ای بابا بیخیال دیگه عجب گیری دادی تواما؟؟!!!!حالا دیشب یه چی بهت گفتم تا همین الان داری کشش میدی؟؟دهه بس کن دیگه...اه داشتیم زندگیمونو میکردیما!!!همیشه دنبال جنجالی کیییییف میکنی به یه چیز گیر بدم و توام هی کش بدی و دعوامون بشه!!!از این اخلاقت متنفرم!!! انقدر از آدمای نق نقو... غرغرو ...بدم میااااااااااااااااااد!!!!الحمدا...هم از وجود این اشخاص محترم در زندگانیم بی نصیب نموندم و دورو ورم پره از این اشخاص محترم!!! خدایاااااااااااااا... من هوس امام رضا کردم.... ای امام رضاااااااااااااا بطلب منو قربون شکلت برم ...این همه آدمو میطلبی من یکی رو نمدونم چیکارت کردم که انقد زورت میاد یه توک پا بطلبیم؟؟!!!بابا پوسیدم تو این خراب شده آخه!!!چقدر از صب تا شب کار و درس و کوفت و زهر مار؟؟؟!!!!بسه دیگه...مردم از بس دویدم!!!یکی منو بگیره !!!
...و از این شعرا دیگه!!!![]()
این پسری که اومده خواستگاریش هم دانشگاهیش بوده و دختره هم عاشقش بوده و الان که این پسره اومده خواستگاریش دختره دست و پاشو گم کرده و میخواد هرچی پسره و خانواده پسره بگن رو قبول کنه!!!!
منم از صب نشستم تنگشو هی دارم گوششو از حرفای خاله زنکی و ماااادرشوهر و خواااااااهر شوهر و جااااری و اینا پر میکنم!!!بحث شیرینی بود
جاتون خالی
کلی دختره رو پر کردم
خوش به حالش مرخصی ساعتی گرفت و رفت!!منم میخواااااااااام!!!![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:15 توسط سایه |
اونی که مدعی بود عاشقته!!! تورو تو فاصله ها تنها گذاشت!!! بیخبر رفت!!! بیخبر رفت و تو این بیراهه ها ... رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت!!! ............................................................. ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی... ......................................................... خیلی سخته تو اوج شادی و جشن و سرور باشی و تو اون جمعیتی که همه هفت قلم آرایش کردن و لباسای آنچنانی پوشیدن و کلی هم واسه همدیگه اشوه خرکی میان و ناشتاناشتا کلاس میزارن!!!یکی رو ببینی که جلو اون همه آدم خم و راست میشه و پذیرائی میکنه و ظرفارو میشوره و خرج زندگیشو از این راه در میاره!!!ولی همیشه خندونه و نمیزاره کسی از غمی که تو دلشه باخبر بشه!!!همیشه ظاهرش تمیزه!!!و همیشه لبخند رو لباشه!!!باید به این زن دست مریزاد گفت... سایه بون میگه" خدا این زن رو داره امتحان میکنه!!!".... قربونت برم خدا این دیگه چه جور امتحانیه ؟؟!!!به نظر من این اسمش زجر الهی نه امتحان الهی...آخه چقدر رنج؟؟چقدر گرفتاری؟؟؟چقدر بدبختی؟؟یه جایی هم خداییتو نشون بده عزیزمن یه حالی به این زن جوون بده قربونت برم ... دیروز روز عقد "ه"دخترخاله سایه بون بود...من با شوهر "ه"دوسال پیش با من توی چت یاهو آشنا شدم...حالا چه جوریشو میگم: سال ۸۳ بود من تازه دیپلم گرفته بودم و بدجور افتاده بودم تو نخ چت بازی و اینا و کلی با این و اون چت میکردم و سرکارشون میذاشتم و خلاصه قسمت شد و سایه بون به من پی ام داد و کلی حچت کردیم و آشنایی و اینا و بعد از دو سه ماه قرار گذاشتیم بیرون و همو دیدیم و به خواسته ی سایه بون روابطمون بیشتر شد و تلفنی و قرار و اینا...یه بار سایه بون ازم خواست که با "ه" آشنا بشم چون هم سن بودیم و اینا دوست د اشت که روابطم با دخترخاله اش خوب بشه..رو این حسا بمنم یه روز زنگیدم به دختر خاله شو کلی باهم حرف زدی و آی دیشو گرفتم و کمی هم باهاش چت کردم..."ه"همزمان با منو سایه بون با یه پسری به نام "م"آشنا شدن و خلاصه روابط عشقولانه و اینا...تو این اسنا من همزمانی که با سایه بون میچتیدم با یه پسری هم میچتیدم و روابطمون در حد خیلی معمول بود...نگو این پسره همون دوست پر "ه"بوده و بیشرف نگو کنو هک کرده بوده...منم خبر نداشتم یه روز داشتم تو نتت میچرخیدم دیدم پیغام داد و سلام احوالپرسی و اینا یکم صحبت و اینا که کردیم گفتش که من تورو دیدم و میشناسمت و این صحبتا...من گفتم:تو از کجا منو میشناس یو تو کجا منو دیدی؟و اونم واسه اثبات حرفاش دوتا از عکسای شخصی منو برام سند کرد؟؟؟!!!!!!!!!!!من اون موقع اطلاعی از هک کردن کامپیوتر نداشتم و خلاصه ناراحت شدم و کلی دعوا و اینا...و بعدشم به سایه بون گفتم که یه پسره منو هک کرده و اونم گفت پدرشو درمیارم و از این بولوفایی که آقایون میزنن دیگه...بعدها فهمیدم که این پسره همون دوست پسره "ه " بوده و یه روز تو چت اومد و ازم خواست که این جریانو به کسی نگم...(ولی من به سایه بون گفته بودم)منم ازش خواستم که هرچی ازم عکس داره تو کامپیوترش پاک کنه...(البته پسره میگفت که برادر کوچیکم اینکار و کرده من این کارو نردم ))این جریان گذشت و گذشت و منو سایه بون نامزد شدیم و پنج ماه بعد ازنامزدی ما خبرد ار شدیم که آقای "م" میخوان بیان خواستگاری "ه"!!!!!من از این شجاعت این آقا تو کف بودم خدایییش!!!به سایه بون گفتم:خوبه "م" نمیترسه من لوش بدم!!!""سایه بونم جو گیر شد ه بود و میخواست به همه بگه که "م" چیکار کرده با عکسای من...انقدر تو گوشش خوندم تا خلاصه حاضر شد از خر شیطون بیاد پایین و اون جریانو فراموش کنه و به کسی نگه...البته من فقط به خاطر"ّ" این کار کردم چون میدونستم که چقدر "م" رو دوست دار ه و بهش وابسته ست...خلاصه روز بله بورونه "ّ" شد و منو سایه بونم دعوت بودیم...آقا جاتون خالی تا این دو تا برادر وارد شدن و منو دیدن برق از سه فازشون پرید و خلاصه رنگ و رخسارشون عین گچ شد ه بود و هی پچ پچ درگوش همدیگه میگفتن و کاملا" استرس رو تو چشماشون میشد دید...منم نامردی نمیکردم و هی از کنارشون رد میشدم و نگاههای معنی دار نثارشون میکردم و بدبختا کلی زهر ترک شده بودن...حالا دیروزم مراسم عقدشون بود که بازم دو برادر استرس داشتن ولی خفیف تر...ولی برادر کوچیکش از اون پدر سوخته هاسا انقدر چش چرونی کرد من گفتم الانه که چشاش همونطور چپ بمونه....ای بابا هر جا میشستم نگاش به من بود و زل میزد به من...بعد که نگاش میکردم سریع صورتشو میکرد اونطرف!!!یه جا میخواستم ازشون عکس بگیرم اومدم دوربینو ازش بگیرم بدبخت دستاش میلرزید...کلی تو دلم به ریششون میخندیدما...ولی خداییش "م" و "ه" خیلی به همدیگه میان و شبیه هم هستن...امیدوارم خوشبخت بشن...چه رقصی هم میکنه "م"...بهش گفتم باید چند جلسه کلاس رقص واسه سایه بون بزاری و بهش رقص یاد بدی...خلاصه اینم از روزگار ما...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:4 توسط سایه |
نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندنه منی
نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو
نه میتونم بگم بمون نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم که پانگیری تو صدام
چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی
تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی
نه ساده ای نه خط خطی
نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندنه
نه مونده راه پیش و پس...
یاران ز چه رو رشته الفت بگسستن؟!!!
عهدی که روا بود دگر باره نبستن؟؟!!!
مارا دگر از حمله ی دشمن گله ای نیست!!!!
کان عهد که بستیم رفیقان بشکستن!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:27 توسط سایه |
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود...
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود... من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم... شاه مهره ی دل رفته بود من لاف بردن میزدم... شما رسم دارین فقط اولین بار برای عروستون شب چله ای ببرین؟؟؟یعنی اگه عروسی دو یا سه سال نامزد بمونه هیچ عیدانه ای بهش تعلق نمیگره؟؟؟ ما که اینجوریشو ندیده بودیم!!!!بلا به دور... مشروح احوالات بنده در این شعر خلاصه میشه: این روزا جوونا پیرن همه از جان خود سیرن ظاهرن همه میخندن ولی تو دلشان اسیرن عده ای مست وصالن عده ای غرق خیالن عده ای اون بالا بالا عده ای تو قعر چالن به یه عده عشق حرامه به یه عده پاک و طاهر قهقه همه بلنده ولی باور کن به ظاهر... آره باور کن به ظاهر!!!! این روزا عجییییب دلم هوای یه دوست قدیمی رو کرده که نمیتونم ببینمش...به دلایلی...چند سال پیشا یه کاست برامون ضبط کرده بود که توش آهنگای خیلی مفهومی و قشنگی بود...من اون موقع ها مفهوم این کارشو نفهمیدم و وقتی فهمیدم که دیر شده بود!!و حالا افسوس می خورم!!! صبحت بخیر عزیزم...با آنکه گفته بودی ...دیشب خدا نگه دار...(معین) یا این یکی: واای پریچهر...دنیا بی تو هیچه... تو رو می طلبم لحظه به لحظه ...تویی تاب و تبم لحظه به لحظه...(معین) یا این یکی: میرقصی و میخونم...میگم عزیز جونم...شکل تو مثل پری آسموناست...(سیاوش شمس) یا این یکی: وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن...تاج سر سروریتو سرت کن...چشماتو مست کن همه چیو بشکن..الا دل ساده و عاشق من...(ابی) یادش بخیر... امیدوارم هر جا که هستی سالم و شاد باشی و مثل قدیما پر از احساس... عزیزم برات آرزوی خوشبختی میکنم... ""حالا که خوب فکر میکنم میبینم که اگه اون موقع ها پا روی غرورم میذاشتم حالا خیلی خوشبخت بودم...""" اگه اون موغع ها به لبخندت جواب مثبت میدادم...اگه وقتایی که میومدی دلیل تپشهای قلبمو میفهمیدم که از وجود توست...اگه اون موقع ها که اسکی رو تعریف و تمجید میکردی و نگاهتو میتونستم بخونم!!!مطمئنن حالا درکنار هم خیلی خوشبخت میشدیم... یادمه یه بار یواشکی بهت زنگ زدم...اول با صدای آروم صحبت کردم که متوجه نشی ولی نمیدونم تو چطوری فهمیدی منم؟؟!!!وقتی فهمیدم که فهمیدی که این منم پشت گوشی که دارم باهات حرف میزنم خیلی ناراحت شدم...یادمه وقتی فهمیدی ناراحتت شدم که شناختی منو گفتی:ناراحت شدی که شناختمت؟؟مطمئن باش این ماجرا پیش خودمون میمونه و نمیزارم کسی بفهمه...ناراحت نباش..اگه بخوای میتونیم دوستای خیلی خوبی واسه هم بشیم...من در جواب گفتم:نه ...این قضیه همینجا تموم شه بهتره...کاری نداری؟؟...و خداحافظ... و حالا...افسوس و صد افسوس...لعنت به این غرور... عاشق صدات بودم... عاشق طرز لباس پوشیدنات و سلیقه ات بودم...همیشه خوش تیپ و تمیز و شیک بودی... عاشق احساساتت بودم...ولی کله شق بودم...تو هم همینطور...
لعنت به این غرور...
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 13:43 توسط سایه |
سلام دوستای عزیزم... اینجا یه جای کاملا سکرتیه که هرکسی از وجودش خبر نداره به جز چند نفری که خودم آدرسشو بهشون دادم...پس بین خودمون بمونه دیگه خلاصه... همونطور که تو اون یکی وبلاگم نوشتم همه چیز تموم شد...اون همه نگرانیها و تشویشها به خیر گذشت و آرامش برقراره الحمدا...قضیه رو مفصلا براتون توضیح میدم چون میدونم که واسه همتون سواله که چی شد که همچین شد؟؟!!! خلاصه ای از مذاکرات پریشب ما: بابای سایه بون:خوب سایه خانم م اول از همه می خوام بدونم که شب تولد تو چه اتفاقی افتاد که یهو از این رو به اون رو شدی و هم خودتو هم بقیه رو ناراحت کردی؟؟قضیه ی "ف"و"م" چیه؟؟ من:ببین بابا من اون اولا خیل یدوست داشتم با "ف"گرم بگیرم و صمیمی بشم ولی اون اصلا مایل نبود و دائم نیش و کنایه تحویل من میدادو خودش باعث شد که ازش بدم بیاد و دلم نخواد باهاش گرم بگیرم دیگه...بعدشم روز تولد "ف" منو سایه بون خونه شما بودیم که یه دفعه دیدم مامان داره حاضر میشه پرسیدم مامان جایی میرین؟؟گفت:تولد "ف"هستش میخوایم بریم خونه شون مگه شما رو دعوت نکرده؟منم گفتم نه...مامان گفت:اا..جدا"؟؟خوب حالا اشکالی نداره که بیاید شماهم بریم...ولی آخه دعوتتون نکرده که...منم گفتم:نه مامان جان شما برید من و سایه بونم حالا یه جایی میریم دیگه...""..."م"که تا اون موقع داشت به حرفای ما گوش میکرد حتی نکرد یه تعارف خشک وخالی به من کنه و رفت تو اتاقش...ببینی بابا من از "ف" خوشم نمیاد ولی دلمم نمی خواد کدورتی پیش بیاد و دوتا برادررو از هم دور کنم...اون شبم دلم نمی خواست "ف" بیاد ولی دیدم که مامان خودش بهش گفته که بیادوخوبمنم از دست مامان خیلی ناراحتشدم... باباجونم:بگذریم...سایه خانوم...آقا سایه بون...زندگی فراتراز این حرفاست و شماها نباید واسه چیزای بیخود و پوچ روح و روانتونو اذیت کنید..نباید به کارای همدیگه ریز بشید و هی به هم گیر بدین...شما هنوز زیر یه سقف نرفتید بامشکلات کوچیک هنوز نمیتونید کنار بیاید وقتی رفتید زیر یه سقف با مشکلات بزرگتر وجدی تر دیگه باید با منطق برخورد کنید و بچه بازی درنیارید...زندگی بچه بازی نیست که تا یه چیزی میشه قهرکنید و پاشید ده ...پونزده روز برید...اینجور برخوردارو کنار بزارید و مثل دوتا دوست باهمدیگه مشکلاتتون رو بدون اینکه کسی حتی بفهمه بین خودتون حل کنید...قوی باشید و کم نیارید...آقای سایه بون من بیست سال دخترمو بزرگ کردم تا حالا سرش داد نزدم...تاحالا بهش اخم نکردم...شما هنوز هیچی نشده دختر منو بعضی وقتا تهدید میکنی و داد بیداد میکنی...این برخوردت اصلا درست نیست...من اصلا دوست ندارم ببینم جگرگوشم ناراحته و غصه میخوره وگریه میکنه...یهخورده تو لحن حرفاتون دقت کنید و هر حرفی رو به زبوننیارید و نزارید حرمتها بینتون شکسته بشه...من به سایه هم میگم که برخورداتونو درست کنید...بچه بازیارو بزارید کنار و اتنقدر به خاطر اطرافیان زندگیتون رو بهم نزنید...اطرافیان برای آدم نمیمونن فقط شما دوتا هستید که واسه هم میمونید...پس تو برخورداتون و طرز تفکراتتون تجدید نظرکنید... سایه بون:حرف شما درسته باباجون...من قبول دارمکه بعضی وقتاکه ناراحتم صدام میره بالا و داد میزنمو سایه ناراحت میشه ولی آخه سایه هم بعضی وقتا یه سری صحبتارو میکنه که آدمو عصبی میکنه... من:سایه بون...من هیچ الکی و خود به خودی که ناراحت نمیشم...درسته من قبول دارم آدم حساس و زود رنجی هستم و لی از تو هم انتظار دارم وقتی ناراحتم تو منو آروم کنی ولی تو آرومم نمکنی هیچ بدتر دامن میزنی به ناراحتی ها... بابای سایه بون:نه ببینید شما ها باید قبول کنید که یه سری اشتباهاتی دارید که باید اصلاح بشه و تمام سعیتونم باید بکنید که همدیگه رو ناراحت نکنید اینجوری که نمیشه یکی سایه بگه دوتا سایه بون و اینجوری فقط دعوا و بحث و کشمکش به وجود میاد...حالا که جفتتون اشتباهاتتون رو قبول دارید دیگه بحثو بیشتر از این کش ندید پاشید بهم دست بدید و دیگه همه چیزم فراموش کنید... من داشتم آروم و سر به زیر اشک میریختم.سرمو که آوردم بالا دیدم باباجونم چشاش پر اشکه و سریع پاشد رفت تو تراس ...سایه بونم کاملا" قرمز شده بود و اشک تو چشاش پر بود و خلاصه دست دادیمو سایه بون بغلم کرد و منم چون میلرزیدم و تعادل نداشتم سریع از تو بغلش اومدم بیرونو خودم و انداختم رومبل و زار زار گریه کردم.بابای سایه بونم دلش سوخت و کلی بغل و ماچ و بوسه و نوازش و اینا خلاصه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه مون و سایه بون و باباش هم رفتن خونه خودشون... اینم خلاصه ای از مذاکرات ما.البته خیلی حرفای دیگه زده شد که از حوصله بنده خارجه که ریزشم و همشونو بنویسم شرمنده اخلاق ورزشیتون دیگه... منمبرم به کارام برسم... مواظب دلای قشنگتون باشید... **منظور از "ف"جاریم و منظور از "م" برادرشوهرم هستش... بای تا های...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12:13 توسط سایه |