تبليغاتX
دلنوشته های من...

دلنوشته های من...

مگذار كه ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد...این حقیقت است که از دل برود هرآنکه از دیده برفت...

 

تو يه جگرکي خوندم:تا تواني در جهان يکرنگ باش ... قالي از صدرنگي زير پا افتاده است.تا تواني رفع غم از خاطرغمناک کن ... در جهان گرياندن آسان است ،اشكي پاك كن.........

به جهاني ندهم عالم درويشي را که جهان غمکده اي در نظر درويش است .


 

گیلاس جان کجاییی ننه بیا به تفات نیاز دارم !!!

اینجا چقده آروم و ساکته؟!!!جز یکی دونفر کس دیگه ای اینجا سر نمیزنه و خبری ازم نمیگیره؟!!به خیلیا آرس اینجا رو دئادم ولی نمیان ؟!!!

اینجا رو خیل یدوست دارم چون خود خودمم!!!همون خود واقعه ایم!!!هرچی بخوام میگم و ترسی از کسی ندارم که بیاد اینجا رو بخونه و کلی جر و بحث را بندازه که چراااااااا اینا رو اینجا مینویسی و از این حرفا!!!

این روزا بدجور هوس سفر کردم!!!ولی از شانس خوشگلم همش برف و یخ بندون و پشتشم تعطیلیه...البته اینم تعطیلیا که خیلی به نفع من بود و کلی هم شرمنده خدا شدم که لااقل این تعطیلیا تو خونه موندم و استراحت کردم!!!

روزگارم آرومه!!!دارم آرامش رو لمس میکنم و این خیلی رضایت بخشه برام.خیلی وقت بود آرامش رو تو وجودم حس نکرده بودم!!!خدایا ممنونم ازت...

و ممنونم از سایه بون که خیلی داره سعی میکنه آروم باشه و منم آروم کنه...دارم کم کم بهش وابسته میشم!!!واین خیلی برام تعجب آوره!!!البته گفتم کم کم...!!!

امسال محرم انگاری خیلی زود اومد!!!گرچه این هوای سرد و یخ بندونی که شده یه کم از حال و هوای قشنگ و البته غمناکش کم کرده ولی من بازم مثل قدیما همون حس و حال همیشگی هرسال محرما رو دارم!!!

فعلا بدرود...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:39 توسط سایه |


بچه ها شوخی شوخی به گنجشك‌ها سنگ ميزنند و آنها جدی جدی ميميرند ...آدمها شوخی شوخی زخم ميزنند و قلبها جدی جدی ميشکنند...


 

اینجا خیلی سرده...همه از سرما مینالن...منم از صب که بیدار شدم همینجور فش و لعنت میفرستم به این د و ل ت و برو بچش!!!آخه لندهورا چی میشد امروزم تعطیل میکردید که منه بدبخت فلک زده شش صب پانشم بیام این خراب شده؟؟!!!همه دارن از سرمای اتاقاشونو و آب سرد که چه عرض کنم آب یخ دستشوییها مینالن!!! اینجا هیشکی دوست نداره بره دسشویی...چون دسشوییا  آبش یخه و خوب مسلمه که دسشویی رفتن تو اداره ما مساویه با قندیل زدن یه جای ما!!!!

این رییس منم هر وقت منو میبینه شروع میکنه به غرغر کردن !!!و هی میگه:خانم "آ"این چه وضعیه آخه اینجا رو هیچ حساب مهندسی نساختن!!!هر چقدر ما بهشون مقالات ایمنی  دادیم و صد بار گفتیم این تاسیساتی که به کار میبرید به درد نمیخوره و این صحبتا ...ولی هیچ کدوم از این آقایون....گوش نکردن و به نفع خودشون کار کردن...مثلا" اینجا بزرگترین مرکز تحقیقاتی خاورمیانه اعلام شده ولی اصلا" از تجهیزات مدرن استفاده نمیکنن!!!من:بله اینا وقتی میدونستن که تاسیساتش اینجا هنوز کامل نشده  نباید مارو میفرستادن همه مریض شدن...و از این شعرا دیگه!!!

 

از صب که اومدم این خراب شده!!!دارم سگ لرزه میزنم تا همین  الان!!!هیچ کاریم نکردم و فقط چسبیدم به این بخاری کوچولوهه!!!اینم دیگه جوابمو نمیده ننه...

 

راستی مناعت طب یعنی چی؟؟!!!

 

برای یکی از همکارام خواستگار اومده!!!این دختر از  اون دسته دخترایی که ندیده عاشق میشه  این پسری که اومده خواستگاریش هم دانشگاهیش بوده و دختره هم عاشقش بوده و الان که این پسره اومده خواستگاریش دختره دست و پاشو گم کرده و میخواد هرچی پسره و خانواده پسره بگن رو قبول کنه!!!!منم از صب نشستم تنگشو هی دارم گوششو از حرفای خاله زنکی و ماااادرشوهر و خواااااااهر شوهر و جااااری و اینا پر میکنم!!!بحث شیرینی بودجاتون خالی کلی دختره رو پر کردم خوش به حالش مرخصی ساعتی گرفت و رفت!!منم میخواااااااااام!!!

 

 

دارم دیوونه میشم دیگه ای بابا بیخیال دیگه عجب گیری دادی تواما؟؟!!!!حالا دیشب یه چی بهت گفتم تا همین  الان  داری کشش میدی؟؟دهه بس کن دیگه...اه داشتیم زندگیمونو  میکردیما!!!همیشه دنبال جنجالی کیییییف میکنی به یه چیز گیر بدم و توام هی کش بدی و  دعوامون بشه!!!از این اخلاقت متنفرم!!!

 

انقدر از آدمای نق نقو... غرغرو ...بدم میااااااااااااااااااد!!!!الحمدا...هم  از وجود این اشخاص محترم در زندگانیم بی نصیب نموندم و دورو ورم پره از این اشخاص محترم!!!

 

خدایاااااااااااااا... من هوس امام رضا کردم.... ای  امام رضاااااااااااااا بطلب منو قربون شکلت برم ...این همه آدمو میطلبی من یکی رو نمدونم چیکارت کردم که انقد زورت میاد یه توک پا بطلبیم؟؟!!!بابا پوسیدم تو این خراب شده آخه!!!چقدر از صب تا شب کار و درس و کوفت و زهر مار؟؟؟!!!!بسه دیگه...مردم از بس دویدم!!!یکی منو بگیره !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:15 توسط سایه |


اونی که مدعی بود عاشقته!!!

تورو تو فاصله ها تنها گذاشت!!!

بیخبر رفت!!!

بیخبر رفت و تو این بیراهه ها ...

رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت!!!

.............................................................

ازم نخواه با تو بمونم

تو هیچی از من نمیدونی

اگه بگم راز دلم رو

تو هم کنارم نمیمونی...

.........................................................

خیلی سخته تو اوج شادی و جشن و سرور باشی و تو اون جمعیتی که همه هفت قلم آرایش کردن و لباسای آنچنانی پوشیدن و کلی هم واسه همدیگه اشوه خرکی میان و ناشتاناشتا کلاس میزارن!!!یکی رو ببینی که جلو اون همه آدم خم و راست میشه و پذیرائی میکنه و ظرفارو میشوره و خرج زندگیشو از این راه در میاره!!!ولی همیشه خندونه و نمیزاره کسی از غمی که تو دلشه باخبر بشه!!!همیشه ظاهرش تمیزه!!!و همیشه لبخند رو لباشه!!!باید به این زن دست مریزاد گفت...

سایه بون میگه" خدا این زن رو داره امتحان میکنه!!!".... قربونت برم خدا این دیگه چه جور امتحانیه ؟؟!!!به نظر من این اسمش زجر الهی نه  امتحان الهی...آخه چقدر رنج؟؟چقدر گرفتاری؟؟؟چقدر بدبختی؟؟یه جایی هم خداییتو نشون بده عزیزمن یه حالی به این زن جوون بده قربونت برم ...

دیروز روز عقد "ه"دخترخاله سایه بون بود...من با شوهر "ه"دوسال پیش با من توی چت یاهو آشنا شدم...حالا چه جوریشو میگم:

سال ۸۳ بود من  تازه دیپلم گرفته بودم و بدجور افتاده بودم تو نخ چت بازی و اینا و کلی با این و اون چت میکردم و سرکارشون میذاشتم و خلاصه قسمت شد و سایه بون به من پی ام  داد و کلی حچت کردیم و آشنایی و اینا و بعد از دو سه ماه قرار گذاشتیم بیرون و همو دیدیم و به خواسته ی سایه بون روابطمون بیشتر شد و تلفنی و قرار و اینا...یه بار سایه بون  ازم  خواست که با "ه" آشنا بشم چون هم سن بودیم و اینا دوست د اشت که روابطم با دخترخاله اش خوب بشه..رو این حسا بمنم یه روز زنگیدم به دختر خاله شو کلی باهم حرف زدی و آی دیشو گرفتم و کمی هم باهاش چت کردم..."ه"همزمان با منو سایه بون با یه پسری به نام "م"آشنا شدن و خلاصه روابط عشقولانه و اینا...تو این اسنا من همزمانی که با سایه بون میچتیدم با یه پسری  هم میچتیدم و روابطمون در حد خیلی معمول بود...نگو این پسره همون دوست پر "ه"بوده و بیشرف نگو کنو هک کرده بوده...منم خبر نداشتم یه روز داشتم تو نتت میچرخیدم دیدم پیغام داد و سلام احوالپرسی و اینا یکم صحبت و اینا که کردیم گفتش که  من تورو دیدم و میشناسمت و این صحبتا...من گفتم:تو از کجا منو میشناس یو تو کجا منو دیدی؟و اونم واسه اثبات حرفاش دوتا از عکسای شخصی منو برام سند کرد؟؟؟!!!!!!!!!!!من اون موقع اطلاعی از هک کردن کامپیوتر نداشتم و خلاصه ناراحت شدم و کلی دعوا و اینا...و بعدشم به سایه بون گفتم که یه پسره منو هک کرده و اونم گفت پدرشو درمیارم و از  این بولوفایی که آقایون میزنن دیگه...بعدها فهمیدم که این پسره همون دوست پسره "ه " بوده و یه روز تو چت اومد و ازم خواست که این جریانو به کسی نگم...(ولی من به سایه بون گفته بودم)منم ازش خواستم که هرچی ازم عکس داره تو کامپیوترش پاک کنه...(البته پسره میگفت که برادر کوچیکم اینکار و کرده من این کارو نردم ))این جریان گذشت و گذشت و منو سایه بون نامزد شدیم و پنج ماه بعد ازنامزدی ما خبرد ار شدیم که آقای "م" میخوان بیان خواستگاری "ه"!!!!!من از این شجاعت این آقا تو کف بودم خدایییش!!!به سایه بون گفتم:خوبه "م" نمیترسه من لوش بدم!!!""سایه بونم جو گیر شد ه بود و میخواست به همه بگه که "م" چیکار کرده با عکسای من...انقدر تو گوشش خوندم تا خلاصه حاضر شد از خر شیطون بیاد پایین و اون جریانو فراموش کنه و به کسی نگه...البته من فقط به خاطر"ّ" این کار کردم چون میدونستم که چقدر "م" رو دوست دار ه و بهش وابسته ست...خلاصه روز بله بورونه "ّ" شد و منو سایه بونم دعوت بودیم...آقا جاتون خالی تا این دو تا برادر وارد شدن و منو دیدن برق از سه فازشون پرید و خلاصه رنگ و رخسارشون عین گچ شد ه بود و هی پچ پچ درگوش همدیگه میگفتن و کاملا" استرس رو تو چشماشون  میشد دید...منم نامردی نمیکردم و هی از کنارشون رد میشدم و نگاههای معنی دار نثارشون میکردم و بدبختا کلی زهر ترک شده بودن...حالا دیروزم مراسم عقدشون بود که بازم دو برادر استرس داشتن ولی خفیف تر...ولی برادر کوچیکش از اون پدر سوخته هاسا انقدر چش چرونی کرد من گفتم الانه که چشاش همونطور چپ بمونه....ای بابا هر جا میشستم نگاش به من بود و زل میزد به من...بعد که نگاش میکردم سریع صورتشو میکرد اونطرف!!!یه جا میخواستم ازشون عکس بگیرم اومدم دوربینو ازش بگیرم بدبخت دستاش میلرزید...کلی تو دلم به ریششون میخندیدما...ولی خداییش "م" و "ه" خیلی به همدیگه میان و شبیه هم هستن...امیدوارم خوشبخت بشن...چه رقصی هم میکنه "م"...بهش گفتم باید چند جلسه کلاس رقص واسه سایه بون بزاری و بهش رقص یاد بدی...خلاصه اینم از روزگار ما...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:4 توسط سایه |


نه میشه باورت کنم

نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوب من بشی

نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی

نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندنه منی

نه میتونم رهات کنم

نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو

نه میتونم بگم بمون نه میتونم بگم برو

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

قصه مو از کجا بگم که پانگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی

تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی

نه ساده ای نه خط خطی

نه دشمنی نه همنفس

نه با تو جای موندنه

نه مونده راه پیش و پس...


یاران ز چه رو رشته الفت بگسستن؟!!!

عهدی که روا بود دگر باره نبستن؟؟!!!

مارا دگر از حمله ی دشمن گله ای نیست!!!!

کان عهد که بستیم رفیقان بشکستن!!!


 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:27 توسط سایه |