تبليغاتX
دلنوشته های من...

دلنوشته های من...

مگذار كه ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد...این حقیقت است که از دل برود هرآنکه از دیده برفت...

بد روزاييه... صداقتتو، مدال افتخار براي خودشون مي دونن و به ديوار مي زننش و ازت خاطره مي سازند.

قوانين آدمها خيلي شخصي و ظالمانه شده...


وقتی که به دنیا اومدم پسر عموی مامانم منو برای پسرش خواستگاری کرد و دائم میرفت و میومد و میگفت که سایه زن علی باید بشه...از بچگی یادمه همیشه و هرجا که منو میدید میگفت:چطوری عروس خوشگلم؟؟!!...منم اون موقع ها بچه بودم و حالیم نبود که چی به چیه...کم کم بزگتر که شدم تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره و هر وقت که پسر عموی مامانم منو عروسمخطاب میکرد کلی شاکی میشدم...پسرش پسر بدی نبود...خیلی هم شوخ و بامزه بود...کارگردانی میخوند و الانم احتمالا یه کارگردان حرفه ای شده...هم سن برادرم بود...اون موقع ها خیلی واسشون کلاس میزاشتم اصلا محلشون نمیدادم...یادمه یه سری اومدن آبعلی ویلای ما و منم فرداش مسابقه داشتم...چقدر گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت...اون موقع ها حس میکردم علی یه غم بزرگی تو دلش داره که پنهونه!!!همیشه یه جوری بود!!!موهای شقیقه اش ریخته بود ولی آخه سنی نداشت !!!توی سالن پینگ پونگ یادمه همه اش آهنگای غمگین رو زیر لبش زمزمه میکرد:اونی که پشت شیشه ...شبا سر میزاره..میدونه پنجره بین ما دیواره...از پشت شیشه ها..با رنج بیزبونی ...میخونه با اشاره حدیث مهربونی...یادش بخیر!!!چقدر زود گذشت...چقدر خام بودم!!!.....مامان و بابای علی هفت سالیه که از هم جداشدن و علی با مادرش زندگی میکنه...سه سال پیش توی فیلم یکی از فامیلا دیدمش!!!موهاش خیلی کمتر شده بود!!!چهره اش جا افتاده تر و اندامشم لاغرتر شده بود!!!!الان هشت سالی میشه که ندیدمش!!!

براش آرزوی خوشبختی میکنم....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:0 توسط سایه |


ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي... تو بمان با دگران واي به حال دگران!


چرا باید هرکاری میکنم ازت اجازه بگیرم؟؟چرا هر وقت یه جاای میرم باید اس ام اس کنم که :""من رسیدم""؟؟!!!چرا تو باید از همه چیه من باخبر باشی؟؟

جواب همه این سوالامو با میگی:""عزیزم من نگرانت میشم""اون نگرانی بخور تو فرق سر من ...

آقا از صب معلوم نیست چیکار کرده و با کی رفته و اومده تازه ساعت ۱۰ شب اونم وقتی که من بهش اس ام اس زدم و پرسیدم:""در چه حالی؟؟""جواب داده:تازه کارام تموم شده ""با ""ب"" هستم...و بعدش زندگیده میگه:داریم با ""ب"" میریم خونشون و امشب میخوایم بریم کردستان""!!!!!میگم:""امشب؟؟؟!!!پس چرا زودتر بهم نگفتی؟؟میگه:""خوب یه عالمه کار داشتم از صب نشد بهت بگم ..بعدشم همین یه ساعت پیش قطعی شدکه بریم...الانم نمیتونم درست صحبت کنم بعدا میزنگم توضیح میدم بهت...

من یه کم ناراحت و عصبی شده بودم و گفتم:""پس چرا الان میگی؟؟!!نمیتونستی همون دیقه که تصمیمتون و گرفتین به منم خبر بدی؟؟یعنی تا من بهت زنگ نمیزدم تو نمیخواستی زنگ برنی دیگه؟؟!!!""با تندی میگه:""یعنی چی؟؟چرا اینجوری حرف میزنی؟؟من واسه تفریح که نمیرم واسه کارمه که میریم...بعدشم فردا بعد ازظهر راه میوفتیم میایم دیگه...بعدا بهت زنگ میزنم الان نمیتونم حرف بزنم...چند دیقه بعد تماس گرفت و گفت:""تو چرا اینجوری میکنی؟؟عوض اینکه منو تشویق کنی بهم روحیه بدی داری عصبیم میکنی؟؟!!عجب آدمی هستیا...نمیتونی بفهمی کارای منو بعدشم هی میشینی واسه خودت پیش داوری میکنی؟؟!!""من با تندی بیشتر و این دفعه عصبی تر گفتم:""آره دیگه من نمفهمم دیگه...باشه برو به کارات برس..من مزاحمت نمیشم...هر کاری دلت میخواد بکن دیگه...مث مجردا رفتار میکنی انگار نه انگار که من زنتم میذاشتی وقتی رسیدید کردستان بهم میگفتی که رفتین اونجا...""سایه بون با عصبانیت میگه:""نه خیر تو اصلا نمیفهمی من چی میگم من الان زنگ میزنم به بابا باهاش صحبت میکنم تو نمفهمی من چی میگم""من :نخیر نمیخواد زنگ بزنی به بابام...خوابه...بیدارش نکن...نه من باید با بابات صحبت کنم اینجوری نمیشه...و منن اعصابم کشش نداشت بیشتر از این و گوشی رو قطع کردم و سایلنت کردم و با هرس نشستم جلو تلویزون...مامان که شاهد ماجرا بود سریع پرید تو اتاق و گوشی بابا رو آورد تو هال...ول یدیر جنبیده بود...سایه بون زنگیده بود به گوشی بابا و چون آنتن نمیداده قطع شده بوده و بابا هم از خواب پرید و اومد نشست تو هال...خیلی از این کار سایه بون بدم میاد هروقت هرچی بینمون پیش میاد سریع به بابام زنگ میزنه واونم ناراحت میکنه...آخه عوضی من به کی بگم که بابای من مریضه..ناراحتی قلبی داره...شبا که میخوابه نباید از خواب بپره...میفهمی اینارو؟؟!!!آخه چقدر میخوای کله شق بازی در بیار ی بسه دیگه...

بابا کم و بیش یه چیزایی دستگیرش شد البته با راهنماییهای سریع برادر گرام بنده((این بشر نمیتونه چتاک دهنشو ببنده و لال بشینه و هیچی نگه))...بابا گفت:میخواد بره کردستان؟...خوب بره..چه اشکالی داره؟؟...چرا دعوا میکنید آخه واسه کاره دیگه میره و زودم برمیگرده دیگه...ولش کن کاریش نداشته باش...""...*ع*برادرم گفت:نه بابا واسه کارش نرفته...دوستش میخواد بره کردستان کار داره سایه بونم میخواد باهاش بره که تنها نباشه...

حالا این وسط "ع" داشت دامن میزد به دعواهاااا...من که خودمم مطمئنم واسه کارش رفته...ولی از این ناراحتم که چرا به من قبلش نگفت...اصلا اینجور موقع ها باهام مشورت نمیکنه...من از این ناراحتم...

انقدر شاکی و عصبی شده بودم از دستش که مثل همیشه دل پیچه گرفتم و دو ساعت تو دستشویی گیر کرده بودم!!!

الانم همه خوابیدن ومن مث خل و چلا این وقت شب نشستم دارم می تایپم...اه...

این روزا انقدر خسته ام و احساس کسالت میکنم که حد نداره...اصلا حوصله هیچی رو ندارم...به زور میرم اداره...اصلا گیجم..نمیدونم؟؟!!!ای خدا...

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:28 توسط سایه |


 

تا که بوديم نبوديم کسي... کشت ما را غم بي همنفسي...

حال برفتيم و همه يار شدند... خفته ايم و همه بيدار شدند...

قدر آئينه بدانيد چه هست... نه در آن وقت که افتاد و شکست...

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:9 توسط سایه |