تبليغاتX
دلنوشته های من... - دلنوشت اول...

دلنوشته های من...

مگذار كه ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد...این حقیقت است که از دل برود هرآنکه از دیده برفت...

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود...

برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود...

من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم...

شاه مهره ی دل رفته بود من لاف بردن میزدم...

شما رسم دارین فقط اولین بار برای عروستون شب چله ای ببرین؟؟؟یعنی اگه عروسی دو یا سه سال نامزد بمونه هیچ عیدانه ای بهش تعلق نمیگره؟؟؟

ما که اینجوریشو ندیده بودیم!!!!بلا به دور...

مشروح احوالات بنده در این شعر خلاصه میشه:

این روزا جوونا پیرن

همه از جان خود سیرن

ظاهرن همه میخندن

ولی تو دلشان اسیرن

عده ای مست وصالن

عده ای غرق خیالن

عده ای اون بالا بالا

عده ای تو قعر چالن

به یه عده عشق حرامه

به یه عده پاک و طاهر

قهقه همه بلنده

ولی باور کن به ظاهر...

آره باور کن به ظاهر!!!!

این روزا عجییییب دلم هوای یه دوست قدیمی رو کرده که نمیتونم ببینمش...به دلایلی...چند سال پیشا یه کاست برامون ضبط کرده بود که توش آهنگای خیلی مفهومی و قشنگی بود...من اون موقع ها مفهوم این کارشو نفهمیدم و وقتی فهمیدم که دیر شده بود!!و حالا افسوس می خورم!!!

صبحت بخیر عزیزم...با آنکه گفته بودی ...دیشب خدا نگه دار...(معین)

یا این یکی:

واای پریچهر...دنیا بی تو هیچه...

تو رو می طلبم لحظه به لحظه ...تویی تاب و تبم لحظه به لحظه...(معین)

یا این یکی:

میرقصی و میخونم...میگم عزیز جونم...شکل تو مثل پری آسموناست...(سیاوش شمس)

یا این یکی:

وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن...تاج سر سروریتو سرت کن...چشماتو مست کن همه چیو بشکن..الا دل ساده و عاشق من...(ابی)

یادش بخیر...

امیدوارم هر جا که هستی سالم و شاد باشی و مثل قدیما پر از احساس...

عزیزم برات آرزوی خوشبختی میکنم...

""حالا که خوب فکر میکنم میبینم که اگه اون موقع ها پا روی غرورم میذاشتم حالا خیلی خوشبخت بودم..."""

اگه اون موغع ها به لبخندت جواب مثبت میدادم...اگه وقتایی که میومدی  دلیل تپشهای قلبمو میفهمیدم که از وجود توست...اگه اون موقع ها که اسکی رو تعریف و تمجید میکردی و نگاهتو میتونستم بخونم!!!مطمئنن حالا درکنار هم خیلی خوشبخت میشدیم...

یادمه یه بار یواشکی بهت زنگ زدم...اول با صدای آروم صحبت کردم که متوجه نشی ولی نمیدونم تو چطوری فهمیدی منم؟؟!!!وقتی فهمیدم که فهمیدی که این منم پشت گوشی که دارم باهات حرف میزنم خیلی ناراحت شدم...یادمه وقتی فهمیدی ناراحتت شدم که شناختی منو گفتی:ناراحت شدی که شناختمت؟؟مطمئن باش این ماجرا پیش خودمون میمونه و نمیزارم کسی بفهمه...ناراحت نباش..اگه بخوای میتونیم دوستای خیلی خوبی واسه هم بشیم...من در جواب گفتم:نه ...این قضیه همینجا تموم شه بهتره...کاری نداری؟؟...و خداحافظ...

و حالا...افسوس و صد افسوس...لعنت به این غرور...

عاشق صدات بودم...

عاشق طرز لباس پوشیدنات و سلیقه ات بودم...همیشه خوش تیپ و تمیز و شیک بودی...

عاشق احساساتت بودم...ولی کله شق بودم...تو هم همینطور...

لعنت به این غرور...

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 13:43 توسط سایه |