تبليغاتX
دلنوشته های من... - دلنوشت سوم...

دلنوشته های من...

مگذار كه ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد...این حقیقت است که از دل برود هرآنکه از دیده برفت...

اونی که مدعی بود عاشقته!!!

تورو تو فاصله ها تنها گذاشت!!!

بیخبر رفت!!!

بیخبر رفت و تو این بیراهه ها ...

رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت!!!

.............................................................

ازم نخواه با تو بمونم

تو هیچی از من نمیدونی

اگه بگم راز دلم رو

تو هم کنارم نمیمونی...

.........................................................

خیلی سخته تو اوج شادی و جشن و سرور باشی و تو اون جمعیتی که همه هفت قلم آرایش کردن و لباسای آنچنانی پوشیدن و کلی هم واسه همدیگه اشوه خرکی میان و ناشتاناشتا کلاس میزارن!!!یکی رو ببینی که جلو اون همه آدم خم و راست میشه و پذیرائی میکنه و ظرفارو میشوره و خرج زندگیشو از این راه در میاره!!!ولی همیشه خندونه و نمیزاره کسی از غمی که تو دلشه باخبر بشه!!!همیشه ظاهرش تمیزه!!!و همیشه لبخند رو لباشه!!!باید به این زن دست مریزاد گفت...

سایه بون میگه" خدا این زن رو داره امتحان میکنه!!!".... قربونت برم خدا این دیگه چه جور امتحانیه ؟؟!!!به نظر من این اسمش زجر الهی نه  امتحان الهی...آخه چقدر رنج؟؟چقدر گرفتاری؟؟؟چقدر بدبختی؟؟یه جایی هم خداییتو نشون بده عزیزمن یه حالی به این زن جوون بده قربونت برم ...

دیروز روز عقد "ه"دخترخاله سایه بون بود...من با شوهر "ه"دوسال پیش با من توی چت یاهو آشنا شدم...حالا چه جوریشو میگم:

سال ۸۳ بود من  تازه دیپلم گرفته بودم و بدجور افتاده بودم تو نخ چت بازی و اینا و کلی با این و اون چت میکردم و سرکارشون میذاشتم و خلاصه قسمت شد و سایه بون به من پی ام  داد و کلی حچت کردیم و آشنایی و اینا و بعد از دو سه ماه قرار گذاشتیم بیرون و همو دیدیم و به خواسته ی سایه بون روابطمون بیشتر شد و تلفنی و قرار و اینا...یه بار سایه بون  ازم  خواست که با "ه" آشنا بشم چون هم سن بودیم و اینا دوست د اشت که روابطم با دخترخاله اش خوب بشه..رو این حسا بمنم یه روز زنگیدم به دختر خاله شو کلی باهم حرف زدی و آی دیشو گرفتم و کمی هم باهاش چت کردم..."ه"همزمان با منو سایه بون با یه پسری به نام "م"آشنا شدن و خلاصه روابط عشقولانه و اینا...تو این اسنا من همزمانی که با سایه بون میچتیدم با یه پسری  هم میچتیدم و روابطمون در حد خیلی معمول بود...نگو این پسره همون دوست پر "ه"بوده و بیشرف نگو کنو هک کرده بوده...منم خبر نداشتم یه روز داشتم تو نتت میچرخیدم دیدم پیغام داد و سلام احوالپرسی و اینا یکم صحبت و اینا که کردیم گفتش که  من تورو دیدم و میشناسمت و این صحبتا...من گفتم:تو از کجا منو میشناس یو تو کجا منو دیدی؟و اونم واسه اثبات حرفاش دوتا از عکسای شخصی منو برام سند کرد؟؟؟!!!!!!!!!!!من اون موقع اطلاعی از هک کردن کامپیوتر نداشتم و خلاصه ناراحت شدم و کلی دعوا و اینا...و بعدشم به سایه بون گفتم که یه پسره منو هک کرده و اونم گفت پدرشو درمیارم و از  این بولوفایی که آقایون میزنن دیگه...بعدها فهمیدم که این پسره همون دوست پسره "ه " بوده و یه روز تو چت اومد و ازم خواست که این جریانو به کسی نگم...(ولی من به سایه بون گفته بودم)منم ازش خواستم که هرچی ازم عکس داره تو کامپیوترش پاک کنه...(البته پسره میگفت که برادر کوچیکم اینکار و کرده من این کارو نردم ))این جریان گذشت و گذشت و منو سایه بون نامزد شدیم و پنج ماه بعد ازنامزدی ما خبرد ار شدیم که آقای "م" میخوان بیان خواستگاری "ه"!!!!!من از این شجاعت این آقا تو کف بودم خدایییش!!!به سایه بون گفتم:خوبه "م" نمیترسه من لوش بدم!!!""سایه بونم جو گیر شد ه بود و میخواست به همه بگه که "م" چیکار کرده با عکسای من...انقدر تو گوشش خوندم تا خلاصه حاضر شد از خر شیطون بیاد پایین و اون جریانو فراموش کنه و به کسی نگه...البته من فقط به خاطر"ّ" این کار کردم چون میدونستم که چقدر "م" رو دوست دار ه و بهش وابسته ست...خلاصه روز بله بورونه "ّ" شد و منو سایه بونم دعوت بودیم...آقا جاتون خالی تا این دو تا برادر وارد شدن و منو دیدن برق از سه فازشون پرید و خلاصه رنگ و رخسارشون عین گچ شد ه بود و هی پچ پچ درگوش همدیگه میگفتن و کاملا" استرس رو تو چشماشون  میشد دید...منم نامردی نمیکردم و هی از کنارشون رد میشدم و نگاههای معنی دار نثارشون میکردم و بدبختا کلی زهر ترک شده بودن...حالا دیروزم مراسم عقدشون بود که بازم دو برادر استرس داشتن ولی خفیف تر...ولی برادر کوچیکش از اون پدر سوخته هاسا انقدر چش چرونی کرد من گفتم الانه که چشاش همونطور چپ بمونه....ای بابا هر جا میشستم نگاش به من بود و زل میزد به من...بعد که نگاش میکردم سریع صورتشو میکرد اونطرف!!!یه جا میخواستم ازشون عکس بگیرم اومدم دوربینو ازش بگیرم بدبخت دستاش میلرزید...کلی تو دلم به ریششون میخندیدما...ولی خداییش "م" و "ه" خیلی به همدیگه میان و شبیه هم هستن...امیدوارم خوشبخت بشن...چه رقصی هم میکنه "م"...بهش گفتم باید چند جلسه کلاس رقص واسه سایه بون بزاری و بهش رقص یاد بدی...خلاصه اینم از روزگار ما...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:4 توسط سایه |